یک دانه برف فقط بلد است برقصد.برقصد و آب شود

دشمن خارجی کم بود داخلی هم اضافه شد

تازه می رسی به برف/پایین تر به یخ/

تازه می رسی به گرومبه ی این همه بارون/

رو پشت مهره هات/ یه خورده می لرزی/

تازه می رسی به برف/پایین تر به یخ/

این روزا منم و منم/که هی دورم می چرخم و  می چرخم/

راه رو زخمی می کنم/کف پامو زخمی می کنم/سر گیجه م می آد/

تازه می رسی به برف/تازه می رسی به یخ/

تازه می فهمی آسمون شباش هم مثه روزاس/

نه کوری/نه می بینی/

تازه می رسی به برف/تازه می فهمی آسمون شباش هم مثه روزاس/نه کوری نه می بینی/.

   + دانه برف ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

بگم؟بگم؟

http://www.cbi.ir/showitem/6243.aspx

پ.ن:

١-از اینهمه تاخیر معذرت واینکه ازدواج فرمودم.بقیه باشه واسه بعد انتخابات

   + دانه برف ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

آه اسب ها پیرند

-قهرمانیها؟

-آه

اسب ها پیرند

-عشق؟

-تنهاست و از پنجره ای کوتاه

به بیابان های بی مجنون مینگرد

به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش

از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

-آرزوها؟

-خود را می بازند

در هماهنگی بیرحم هزاران در

-بسته؟

-آری,پیوسته بسته,بسته

-خسته خواهی شد

-من به یک خانه می اندیشم

با نفس های پیچک هایش,رخوتناک

با چراغانش روشن,همچون نی نی چشم

با شبانش متفکر,تنبل,بی تشویش

و به نوزادی با لبخندی نا محدود

مثل یک دایره ی پی در پی بر آب

و تنی پرخون,چون خوشه ای از انگور.

-من به آواز می اندیشم

و به تاراج وزش های سیاه

 و به نوری مشکوک

که شبانگاهان در پنجره می کاود

و به گوری کوچک,کوچک چون پیکر یک نوزاد.

   + دانه برف ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

زندگی رنجم می دهد

سرم رو تو دستام گرفتم و مثه دیوونه ها راه میرم تو اتاق.صدای ساختمون سازی و کارگر میاد.پرده رو میزنم کنار اما فقط یه ذره.باغ دیگه نیس.آهن و سنگ و سیمان.دیگه همیشه پرده کشیدست…

همه چیز دور وبرم داره خراب میشه.منم ذره ذره دارم نابود میشم.همه ی چیزایی که دوس داشتم همه ی چیزایی که می خواستم…هم از دستشون دادم هم بهشون نرسیدم.

دیگه دلم هیچی نمی خواد.تو خودم شکستم.

 

" زندگی رنجم می دهد،در روز زندگی به مرگ می کشاندم

و در شب زندگی ام را می کشم.

فکر می کردم ملکه خواهم شد،جز گدایی بلد نیستم.

می خواستم عشقی زیبا زندگی ام را بیاراید،از زخمی کثیف می میرم.

و همچنان اینجا هستم:

زنده،از زندگی دست نخورده ام در میان این ویرانه ها زجر می کشم".

 

   + دانه برف ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

وقیح ترین خواستگاری دنیا...

عصبانیتا حالا کسی اومده خواستگاریتون بدون گل و شیرینی؟!!و البته قبلش پای تلفن هم کلی بارت کرده باشه.بی گل و شیرینی که هیچ شده بشینه از پسرش تعریف کنه و بعد بهت بگه چای خیلی غلیظ عوض کنین؟!فکر می کنم نفهم ترین آدمای دنیا جلوم نشسته بودن و من هیچی نمی تونستم بگم و مامانم هم طرف اونا بود!!

دارم کم کم دچار جنون میشم.این چندروز همش درگیر دوست ابله و نفهمم بودم که بیمارستان بستری بود و داشت میمرد واقعا...

این چند روز با نفهم ترین آدما طرف بودم..آها یادم اومد درضمن بهت بگه تا دفعه بعد یه پره گوشت هم بزن و لاغری!

دلم خون شد این چند روز.مصیبت دوستم و گریه زاری...امروزم که اینجوری.همشون برن گمشن

در بزم تو ای امیــــد بس چنگ زدیم

صد راه تـــــــــرانه با دل تنگ زدیم

 

از زلف تو آخر گــــرهی باز نـــــشد

پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم.

 

ه                            

   + دانه برف ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۸
    پيام هاي ديگران ()

حس نوشتنم نمی آید...

این روزها همش در گذشته سیر میکنم...احساس پیری عجیبی دارم!مخصوصا از دیشب که پیش یکی از دوستام بودم.دانشجوی ترم سه...حال و هوای اونجا بیشتر یه جوریم کرد...اونم که بدجوری با یه دوست دیگه که اونجا بود حرف میزد و هر از گاهی بهم میگفت:چته؟!چرا تو خودتی؟!ناراحتی؟!

بی خیال این حرفهای تکراری و ...

بارون میباره.نمی دونم چرا امشب همش تعجب می کنم بارون میباره.عزیزترین دوستم خیلی نزدیکه بهم اما من نمیتونم ببینمش.یه جوریم.کندم.

دیشب اون دوستم رو خیر سرم نصیحت کردم.نصیحت کردن حالم رو خراب می کنه...

نمی دونم این روزها چرا هرجا که میری پیشنهاد رفتن از ایران رو بهت میدن!توی خونه نشستی مهمون میاد و ساعتها سخنرانی که باید رفت و...

امروز غروب:پام رو گذاشتم توی مغازه لباس فروشی.اولین سوال:خواهرت برنامه رفتن نداره!!!؟جواب نمیدم..حوصله ندارم که جواب بدم...موقع بیرون اومدن از مغازه و خداحافظی یه صدایی که میگه:ولی برو .نمون.اینجا دیگه جای شما ها نیس!

چرندیاتی!

فرار کردن از شر مهونی ها!بزرگترین دغدغه ی من.فردا نهار هر جوری شده جنازه ی من رو میبرن.

صدای بارون میاد.می خوام چشام رو ببندم...

 

   + دانه برف ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢
    پيام هاي ديگران ()

کسی که این جمله را زیر لب زمزمه می کند

ستایش تراست که خواهرمان مرگ را ارزانیمان داشتی

کسی که این جمله را می نگارد و شهامت بر زبان راندن آن را در وجود خویش حس میکند,چنین کسی در دورترین فاصله از خویشتن و در نزدیک ترین فاصله به همه چیز قرار گرفته است و دیگر هیچ چیز او را از عشق خویش جدا نمی سازد,چرا که عشق او در همه جا و همه چیز هست,حتی در آنچه برای از میان بردن او می آید.

ستایش تراست که خواهرمان مرگ را ارزانیمان داشتی-کسی که این جمله را زیر لب زمزمه می کند,به پایان کار دراز زیستن رسیده است....

 

   + دانه برف ; ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()

دل بعدی شاید مال شما باشد!...

زدم دلت را شکستم

با زندگی بی حساب شدم...

مادر

خواهرانم

برادرانم

رفقایم

مرا ببخشید...

از دل شکستن خوشم آمده است...

گرچه می دانم کار خوبی نیست

اما از حالا به بعد

چاره ی دیگری ندارم.

چون هیچ کاری را

به این خوبی بلد نیستم...

و شما هم هیچ کاری را

به این خوبی یادم ندادید...

پس

آماده باشید

دل بعدی

شاید مال شما باشد!...

   + دانه برف ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

...

سرم گیج رفت...دستام یخ کردن...تنم یخ یخ شد...

همین جور ورم کردم و بالا اومدم...اینقدر که دیگه هیچ جا جا نمیشدم!پوستم کش اومد و ترکیدم....

باز یه باره دیگه به دنیا اومدم.اما اینبار اونقدر کوچیک و ریزم که یه مورچه از روم رد بشه له میشم... دیگه زورم زیاد نیست...دیگه صدام درنمیاد دیگه قلبم اونقدر کوچولو شده که هیچکی توش جا نشه ..

با اینهمه وقتی دعا میکنم خدا سرش رو میاره پایین و گوشش رو می چسبونه به لبای کوچولوم تا بشنوه چی میگم...دیگه فقط خداست که می تونه خودش رو اینقدر کوچیک کنه که تو قلب من جا بشه

پ.ن:

1-برام دعا کنید.داغونم

   + دانه برف ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی

وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...

اگر روزمرگی را تغییر ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تندتر میکنن

دوری کنی....

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامیکه با شغلت

یا عشقت شاد نیستی انرا عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویاهایت نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

که حداقل یکبار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!امروز کاری بکن!نگذار که به آرامی بمیری...

شادی را فراموش نکن

 

   + دانه برف ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
    پيام هاي ديگران ()