به رویا باید زد
درمانده ام.این روزها بیشتر از همیشه درمانده ام در حکمت و قسمت های خدا.دیشب که به تخت خواب رفتم و بعد یک آغوش و چند بوسه از فرط خستگی خوابش و برد و باز من دیوانه ماندم و یک دنیا فکر...فکرهایی که برای خلاص شدن از شرش تنها می توان نوشت
دنیا یک جوری غریبه شده است این روزها
مثل قبل نیست دیگر.خیلی دقیق که شوی شاید شاید یکی نزدیک به خودت پیدا کنی...شاید
گاهی از این همه غریبگی فکر می کنم من هم مثل اصحاب کهف سالها به خواب رفته بودم
در خیابان که راه می روم مدام با خودم حرف می زنم...دختران دبیرستانی را می بینم که شبیه روزگار دانشجویی من اند.وحشت می کنم از این همه بلوغ کاذب.سرم را می اندازم پایین و پاهایم همچنان مرا میبرند درحالیکه مدام با خودم کلنجار میروم.
ذهنم درگیر اتفاق های دور و برم می شود.هنوز هم من این دنیا را هضم نکرده ام.
می مانم از درک دختری که به شوهر صیغه ایش دل خوش کرده و من فکر میکنم آدم کم آمده که یک نفر دوتایی دوست دارد یا آدم کم آورده که خودش را گول میزند...
کاش تنها همین بود...پسری که روزی دختر بود و حالا دیگر از شناسنامه اش تا سر تا پایش پسر است اما می ترسد و سخت مضطرب است از اینکه به قول خودش در تاریکی فرو رود.از اینکه هیچ کس آن جور که باید کنارش نمی ماند.که اگر تو هم بودی نمی ماندی.که اگر شاید خودش بود هم نمی ماند.حق میدهد و زخم می خورد...
در میان این همه مصیبت فکر دختری که به عشقش در آن سر دنیا وفادار است تنها روزنه ی امید است
در می مانم از حکمت خدا...
اصلا فکر اینها را کردن که درد نیست.جای تک تک اینها بودن خود درد است .که حالا خودت هم نباشی..که فرزندت باشد...که پاره ی تنت باشد....
.....با این همه افکار پریشان در این پیاده روی کسل پاییزی با عابرانی همه از جنس غریبه تنها همسری می ماند و اندکی رویا و خدا
با دست هایی یخ کرده موبایلم را در می آورم و تک زنگ میزنم.
وقت کارش تمام شده.
می آید... و اطراف کم رنگ می شود...مثل سه بعدی هایی که در بچگی میدیدم برجسته می شود و او جلو می آید
او جلو می آید و من آرزو می کنم همیشه چشمهایم مثل کودکی ام خوب ببینند تا او برجسته بماند...
سلام.
بعد از سالها برگرشتم.خانه ی بختم.همسر خانه نیست و من قورمه سبزی محبوبش را گذاشته ام روی اجاق که جا بیفتد.در این تهران خراب شده هر کاری که بکنی جمعه تمام نمی شود.شمال که بودیم الان مثل کش در رفته بودیم و سر از ٢٠٠٠ و ٣٠٠٠ در آورده بودیم.بیکاری زده به ملاجمان و داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میدهیم و انصافا حال می کنیم.دلم برای لاغر مردنی برای باران که همیشه حالم را پرسیده و الحق از دوستانیست که می توان رویش حساب کنی تنگ است.دلم برای خانه ی ییلاقی مادربزرگ مرحومم تنگ است.این آهنگ عجیب آدم را قلقلک میدهد.آخر هفته باید یک عروسی بروم.جایی نزدیک یه دهات تقریبا.مانده ام داماد چرا سفارش دلار داده که بیاوریم.امان از تازه به دوران رسیده ها.ما که عروسی نگرفتیم و البته خواستیم به بچه ها حال داده باشیم اما رو که نیست!خیلی خواستیم بگوییم به خودمان که فامیل شوهر هم فامیل هست.اما کاش غریبگیشان هم مثه یک غریبه ی نرمال بود.
بیخیال این حرفها شویم که سر خودمان و شما...
باد پاییزی و یاد ایام گذشته...چقدر من بوده ام...
دلتنگی
سلام...
یادش به خیر!
خیلی وقته ننوشتم.الانم نوشتنم نمیاد.دلم واسه اینجا تنگ شده بود...
دشمن خارجی کم بود داخلی هم اضافه شد
تازه می رسی به برف/پایین تر به یخ/
تازه می رسی به گرومبه ی این همه بارون/
رو پشت مهره هات/ یه خورده می لرزی/
تازه می رسی به برف/پایین تر به یخ/
این روزا منم و منم/که هی دورم می چرخم و می چرخم/
راه رو زخمی می کنم/کف پامو زخمی می کنم/سر گیجه م می آد/
تازه می رسی به برف/تازه می رسی به یخ/
تازه می فهمی آسمون شباش هم مثه روزاس/
نه کوری/نه می بینی/
تازه می رسی به برف/تازه می فهمی آسمون شباش هم مثه روزاس/نه کوری نه می بینی/.
آه اسب ها پیرند
-قهرمانیها؟
-آه
اسب ها پیرند
-عشق؟
-تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون مینگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
-آرزوها؟
-خود را می بازند
در هماهنگی بیرحم هزاران در
-بسته؟
-آری,پیوسته بسته,بسته
-خسته خواهی شد
-من به یک خانه می اندیشم
با نفس های پیچک هایش,رخوتناک
با چراغانش روشن,همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر,تنبل,بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نا محدود
مثل یک دایره ی پی در پی بر آب
و تنی پرخون,چون خوشه ای از انگور.
-من به آواز می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک,کوچک چون پیکر یک نوزاد.
زندگی رنجم می دهد
سرم رو تو دستام گرفتم و مثه دیوونه ها راه میرم تو اتاق.صدای ساختمون سازی و کارگر میاد.پرده رو میزنم کنار اما فقط یه ذره.باغ دیگه نیس.آهن و سنگ و سیمان.دیگه همیشه پرده کشیدست…
همه چیز دور وبرم داره خراب میشه.منم ذره ذره دارم نابود میشم.همه ی چیزایی که دوس داشتم همه ی چیزایی که می خواستم…هم از دستشون دادم هم بهشون نرسیدم.
دیگه دلم هیچی نمی خواد.تو خودم شکستم.
" زندگی رنجم می دهد،در روز زندگی به مرگ می کشاندم
و در شب زندگی ام را می کشم.
فکر می کردم ملکه خواهم شد،جز گدایی بلد نیستم.
می خواستم عشقی زیبا زندگی ام را بیاراید،از زخمی کثیف می میرم.
و همچنان اینجا هستم:
زنده،از زندگی دست نخورده ام در میان این ویرانه ها زجر می کشم".
وقیح ترین خواستگاری دنیا...
تا حالا کسی اومده خواستگاریتون بدون گل و شیرینی؟!!و البته قبلش پای تلفن هم کلی بارت کرده باشه.بی گل و شیرینی که هیچ شده بشینه از پسرش تعریف کنه و بعد بهت بگه چای خیلی غلیظ عوض کنین؟!فکر می کنم نفهم ترین آدمای دنیا جلوم نشسته بودن و من هیچی نمی تونستم بگم و مامانم هم طرف اونا بود!!
دارم کم کم دچار جنون میشم.این چندروز همش درگیر دوست ابله و نفهمم بودم که بیمارستان بستری بود و داشت میمرد واقعا...
این چند روز با نفهم ترین آدما طرف بودم..آها یادم اومد درضمن بهت بگه تا دفعه بعد یه پره گوشت هم بزن و لاغری!
دلم خون شد این چند روز.مصیبت دوستم و گریه زاری...امروزم که اینجوری.همشون برن گمشن
در بزم تو ای امیــــد بس چنگ زدیم
صد راه تـــــــــرانه با دل تنگ زدیم
از زلف تو آخر گــــرهی باز نـــــشد
پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم.
ه
حس نوشتنم نمی آید...
این روزها همش در گذشته سیر میکنم...احساس پیری عجیبی دارم!مخصوصا از دیشب که پیش یکی از دوستام بودم.دانشجوی ترم سه...حال و هوای اونجا بیشتر یه جوریم کرد...اونم که بدجوری با یه دوست دیگه که اونجا بود حرف میزد و هر از گاهی بهم میگفت:چته؟!چرا تو خودتی؟!ناراحتی؟!
بی خیال این حرفهای تکراری و ...
بارون میباره.نمی دونم چرا امشب همش تعجب می کنم بارون میباره.عزیزترین دوستم خیلی نزدیکه بهم اما من نمیتونم ببینمش.یه جوریم.کندم.
دیشب اون دوستم رو خیر سرم نصیحت کردم.نصیحت کردن حالم رو خراب می کنه...
نمی دونم این روزها چرا هرجا که میری پیشنهاد رفتن از ایران رو بهت میدن!توی خونه نشستی مهمون میاد و ساعتها سخنرانی که باید رفت و...
امروز غروب:پام رو گذاشتم توی مغازه لباس فروشی.اولین سوال:خواهرت برنامه رفتن نداره!!!؟جواب نمیدم..حوصله ندارم که جواب بدم...موقع بیرون اومدن از مغازه و خداحافظی یه صدایی که میگه:ولی برو .نمون.اینجا دیگه جای شما ها نیس!
چرندیاتی!
فرار کردن از شر مهونی ها!بزرگترین دغدغه ی من.فردا نهار هر جوری شده جنازه ی من رو میبرن.
صدای بارون میاد.می خوام چشام رو ببندم...
کسی که این جمله را زیر لب زمزمه می کند
ستایش تراست که خواهرمان مرگ را ارزانیمان داشتی
کسی که این جمله را می نگارد و شهامت بر زبان راندن آن را در وجود خویش حس میکند,چنین کسی در دورترین فاصله از خویشتن و در نزدیک ترین فاصله به همه چیز قرار گرفته است و دیگر هیچ چیز او را از عشق خویش جدا نمی سازد,چرا که عشق او در همه جا و همه چیز هست,حتی در آنچه برای از میان بردن او می آید.
ستایش تراست که خواهرمان مرگ را ارزانیمان داشتی-کسی که این جمله را زیر لب زمزمه می کند,به پایان کار دراز زیستن رسیده است....
دل بعدی شاید مال شما باشد!...
زدم دلت را شکستم
با زندگی بی حساب شدم...
مادر
خواهرانم
برادرانم
رفقایم
مرا ببخشید...
از دل شکستن خوشم آمده است...
گرچه می دانم کار خوبی نیست
اما از حالا به بعد
چاره ی دیگری ندارم.
چون هیچ کاری را
به این خوبی بلد نیستم...
و شما هم هیچ کاری را
به این خوبی یادم ندادید...
پس
آماده باشید
دل بعدی
شاید مال شما باشد!...
